X
تبلیغات
رایتل
 
خیال در همه عالم برفت و بازآمد که از حضور تو خوشتر نیافت جایی را
 

 

چهل سالگیم مصادف شد با از دست دادن پدرم. غم و اندوه نبودنش بسیار سنگین است.

پدر جان روانت شاد. امیدوارم از من راضی باشی

+   شنبه 7 مرداد 1396 12:01 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (13)

هیچ، از باد پرسید:«مرا با خودت می بری؟» باد گفت:« غیر از من کیست که تورا ببرد آنگونه که هستی و انگار نابوده ای» هیچ گفت:« هیچم امّا وزن من بی وزنی نیست. بسا همه ی داشته کسانی باشم که دیر فهمیده اند من داراییشان هستم» باد گفت:«برای تو چه می ماند جز خودت؟!» هیچ گفت:« من باقی ماندنیم برای  او که تن نداد به اسارت و نپذیرفت رنگی که می خاستند بر وجودش بزنند.آن که اسیر نمی شود با من همسفر است. از این روست که همیشه با توام»


م.ر.الف. اردیبهشت ۹۶


خیال دلکش پرواز در طراوت ابر

به خاب می مانَد

پرنده در قفس خیش

خاب می بیند

به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد

پرنده می داند

که باد بی نفس است

و باغ تصویری ست

پرنده در قفس خیش

خاب می بیند.

«ه.الف.سایه»

+   سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1396 03:53 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (23)

می گفت:«خدا با پیامبراش حرف زده و کتاب های آسمانی  بلاشک از طرف اویند» گفتم:« نظرت در مورد تکامل چیه؟ آیا قبول داری که ما انسان ها به مرور به تکامل رسیدیم یا خدا از اوّل همینگونه که هستیم خلقمان کرده؟!» گفت:« برام فرقی نمی کنه! چه فرقی می کنه که اجدادم میمون بوده باشند روی درخت یا که از بهشت لخت و عور، تلپ افتاده باشیم روی زمین؟!. من هر چیزیو که لازمه می دونم» 

در دلم به حالش قبطه خوردم. دیگری برایم نوشت:« تو رویایی هستی  و من تمام واقعیت را دریافته ام، واقعیت این است که زن فلان است و بهمان» و من به حال او هم قبطه خوردم.

پیش از این همسایه ی بغلیمان داشت با آهنگ « تو مثه طلوع خورشید گاهی سرخی گاهی زردی»  همخانی می کرد و دست می زد، در همین حال من داشتم به حال او قبطه می خوردم.

« هیچکدام از این ها مهم نیست. این مهم است که صبح وقتی از خاب بلند می شوی چه فازی داشته باشی و به چی فکر کنی ، به تجربه به من ثابت شده هر کس به چیزی که ندارد فکر می کند مثلن من به پول» این ها را کس دیگری گفت وقتی همه ی ماجراهای بالا را برایش تعریف کردم و من پس از حرفش داشتم فکر می کردم که امروز صبح وقتی بیدار شدم قبطه نمی خوردم. مثل هر روز  نیم لیتر آب خوردم و دوباره ی کپه ی مرگم را گذاشتم و بعد داشتم به این فکر می کردم که اگر یکی‌ پیدا می شد این همه داستان را تایپ می کرد چقدر خوب بود و صدای رضا در گوشم می پیچید که گفت:« پول دوای هر دردیه، لانصب رو قبر مرده بذاری زنده میشه » و بعد یادم افتاد که اوّلین قبطه ام را امروز صبح در همان حالت خاب و بیدار خوردم.

شک ندارم اگر بروم دکتر می گوید:« علّت اضافه وزنی که داری قبطه هایی است که می خوری، اگر مراعات نکنی  معتاد خوردن قبطه می شوی و وزنت بالا می رود و زود می میری.» آن وقت مطمئنم که حتمن به حال دکتر هم قبطه خاهم خورد که اینقدر چیز می داند و صاف توی چشمش زل می زنم و می گویم:« دکتر جان خدا را شکر انصرافی هستی اگر مدرکت را کف دستت گذاشته بودند چقدر می دانستی؟! تو که اینقدر به قبطه ی من حسادت می کنی و دوست داری نخورمشان، حاضری جای من زندگی کنی؟! یا عاشق جفتک چارکش انداختن توی حوض زندگی خودت هستی؟!،»

فکر می کنید غیر از این است که گوشی را برمی دارد و به خانم منشی می گوید:« زنگ بزنید صد و ده بیاد این دیوانه رو  بیرون کنه» و غیر از این است که آن وقت باید به قدرت صد‌و ده قبطه خورد؟!


م.ر.الف فروردین ۹۶

پ.ن:

عاقل همه ی آنچه را که می داند نمی گوید امّا آنچه را که می گوید می داند. « ارسطو »

+   شنبه 16 اردیبهشت 1396 14:08 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (11)

کمتر پیش آمده این صفحه اینقدر دیر به روز شود. ولی خب گاهی هم پیش می آید.

دارم به این فکر می کنم که چقدر همه چیز دارد به سمت سطحی نگری و بی هویتی پیش می رود. انگار بخاهند ذائقه ی مخاطب را عوض کنند. جایزه ی نوبل ادبیات با آن پیشینه و‌اعتبار را می دهند به یک ترانه نویس، تازه این اوست که نوبل را تحویل نمی گیرد. بعد در اوج تحریکات ترامپی اسکار برگزار می کنندو بهترین فیلمش می شود «نورمهتاب» که آنقدر سوژه اش دم دستی و‌به دور از آفرینش هنریست که اواخر فیلم دلت می خاهد بزنی زلال احکام خودمان را ببینی جای آن... یا «هپروت» همان لالالند... به کلاسیک های  موزیکال جهان نگاه کنید بعد بیایید این فیلم را ببینید با آن سوژه کلیشه ای و دست چندمش فقط به درد جهان اولی های مرفه بی درد می خورد یا جوانان نو عاشق زیر بیست و سه سال. فیلم های چند سال پیش برنده ی اسکار را با این جدیدی ها مقایسه کنید. خیلی کشکی اند.

دور نود و پنجم از چهاردهمین صد سال عجب دوری ست. انگار هستی، مردم جهان را گرفته می کوبدشان به در و دیوار و رهایشان نمی کند خاصه مردم ایران انگار دست خالی به جنگ دیو اکوان رفته اند، تلفات دادیم و کماکان قصّه ادامه دارد. این چند روز آخر هم که دیگر دارد شورش را در می آورد. همین امروز افشین یداللهی عزیز را از دست دادیم،  البته از سه چاهار ماه پیش شروع کرد به قربانی گرفتن.

 غیر از بلای خانمان سوز ترامپ که نزولش عجیب بود، مرگ آیت اللّه رفسنجانی بسیاری از معادلات سیاسی داخلی را هم تغییر داد و این تغییر ادامه دارد. این یکی پسله اش به سال آینده کشیده می شود. بگذریم...

چند روز دیگر بهار می رسد. اگر حس کردید غیر از طبیعت چیز دیگری در دنیای شما نو شده پس نوروز مبارک شما باشد. در غیر این صورت، بهار فصل زندگی و‌فصل بهترین ماه، یعنی اردیبهشت گوارای احساستان.

هر وقت دچار حس خوب شدید من را هم فراموش نکنید، شاید نود و ششمین دور بهتر از دور پیش باشد.

م.ر.الف.   ۲۵/اسفند/۹۵

+   چهارشنبه 25 اسفند 1395 19:01 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (24)

خسته تر از آن هستم که فقط بنویسم امّا اگر این آخرین جان پناه را هم نداشته باشم به زنده مردگی دچار می شوم.

خب آتش نشانان دلیر را هم به خاک سپردیم و تمام شد، امّا نه گویا تمام نشده، متولّی این ساختمان که وظیفه نخستش گویا رسیدگی به فقرا و تأمین گورخاب ها و کودکان کار و زنان بی سرپرست است می خاهد دو ساله یک برج جای پلاس کو بسازد حتمن به جای هزار واحد سه هزار واحد، خوب است امّا کاش حالا که بدون پرداخت سرقفلی به ساکنان و هزینه تخریب و حمل نخاله، زمین آن به بهره برداری رسید واحدهای جدید را با قیمتی نازل به ساکنین پیشین بدهند و نام ساختمان را هم ساختمان آتش نشانان بگذارند علاوه بر نمادی که از آن دلیران در محوطه اش قرار می دهند.  بگذریم...

یک جمله ای ما ایرانی ها داریم که هر وقت جایی گیر می کنیم می گوییم، یعنی  وقتی غلطی کردیم و حق کسی ضایع شد و او عارض ما شد و نتوانستیم جوابش را بدهیم به شکلی حق به جانب این جمله را به زبان می آوریم. فرقی هم نمی کند چه کسی هستیم، همین که ایرانی باشیم کافیست وزیر و وکیل و رییس هم ندارد.

آن جمله « خیلٍ خب حالا مگه چی شده» است. البته معمولن بعد از این جمله، کار یا با پادرمیانی جمعی علّاف که از آدم مُحق می خاهند کوتاه بیاید به اتمام می رسد یا به یقه گیری و فحش های کش دار و کاف دار ادامه می یابد. از بچّگی هم آموختیم که می شود با ترفندهایی هر قانونی را دور زد و تعیین خلوص زرنگی مان هم با همین دور زدن های شوماخری و نقض قوانین معین می شود.

قوانین هم که قربانش بروم مثل پنیر سوییسی و دفاع خطی، سوراخ است و از هر طرفش می شود گریخت. سوراخ دارد این هوا... عاه... 

این هم از این.

نکته ی دیگر این که دقت کرده اید شهرها چقدر دارند به هم نزدیک می شوند؟! جمعیت که خیلی توفیر نکرده گمانم حاشیه نشینی  زیاد شده. با این حساب تا چند صباحی دیگر علاوه بر انتخابات شورای شهر، انتخابات شورای حاشیه شهر هم خاهیم داشت. همین جا از قهرمانان تیراندازی، اسکواش، دوچرخه سواری، بدمینتون و دارت و شطرنج خاستارم برای این انتخابات خودشان را آماده کنند. عزیزان نام آور و ملْی پوش بیخود پیه انتخابات شورای شهر را به تن نمالید. کشتی گیران، وزنه بردارها و تکواندو کارها نمی گذارند دوزار کاسب شوید ضمن این که شما ورزشتان سوسولیست و نمی توانید شاخ بز را بشکانید پس به حاشیه بسنده کنید حداقل امتیازبرای نمایندگی حاشیه ها قهرمانی در مسابقات کشورهای مشترک المنافع غیر متعهّد حاشیه غربی کرانه های دور است.        و من اللّه التوفیق.


م.ر.الف.    ۱۲/ بهمن/۹۵

+   سه‌شنبه 12 بهمن 1395 18:22 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (14)

سال ها پیش محسن مخملباف فیلمی ساخت با نام«شب های زاینده رود» که هیچ وقت مجوز پخش نگرفت. تمام حرف این فیلم این بود که همه ی انسان ها در وجود خود موجودی موذی و دیکتاتور دارند که می تواند به راحتی به دیگران ظلم کند و هر کسی که  در شرایطی، مظلوم واقع می شود به طور یقین در موقعیتی به همان شکل قرار می گیرد و این بار می تواند همان ظلمی را که به او رفته بر دیگری روا دارد و این انتخاب اوست که ظالم باشد یا نه

یعنی هر مظلومی خودش به شکلی ظالم است یا دست کم می تواند باشد. عجیب است از انسانی که در شرایطی سخت قرار گرفته و درد کشیده و رنج برده و مظلوم بوده و حال درست همان ظلم را بر دیگری روا دارد و هیچ دردش نیاید و حالش را ببرد.

آن فیلم تمی عاشقانه داشت ولی از تزی دفاع می کرد که خیلی غیر ملموس در زندگی بسیاری از ما نقش اساسی دارد. هیچ کس خوب مطلق  یا بد مطلق نیست، مهم این است که وقت انتخاب و وقتی که قدرت داریم کمی به دردهایمان بیاندیشیم به دردهایی که هیچ وقت علاج نشدند، مزمن اند و گاهی مثل زخم کورک سر باز می کنند و خوشی هایمان را می بلعند، ان وقت اگر بیدار بود شاید وجدانمان درد بگیرد از ظلمی که به دیگری می خواهیم روا بداریم و روزی دردش خودمان را فلج کرده بود.

عقده هایمان را شفا بخش باشیم با مهر با محبّت و دستکم با ظلم نکردن به دیگری که سلسله وار می گردد و بر شانه ی عزیزانمان می نشیند.


م.ر.الف.۹۵/۱۰/۱۸

دقایقی در زندگی هست که دلت برای کسی آنقدر تنگ می شود که می خاهی  او را از رویاهایت بیرون بکشی و در دنیای واقعی بغلش کنی.

«مارکز»

+   یکشنبه 19 دی 1395 14:12 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (7)

از شما چه پنهان این مدّت نه این که چیزی ننوشته باشم امّا نوشته هایم جوری بود که روی نشرشان در وبلاگ را نداشتم، برای همین هر چه نوشتم ماند در همین سر رسید تاریخ گذشته ای که الان دارم بکارت یکی از صفحاتش را بر می دارم.

این مدّت  حاصلش شده کلّی داستان نیمه تمام و چند کتاب نیمه خانده و کلّی سرفصل  دروس یکبار خانده،در فصلی که روزهایش با طعم عذاب و حرمان گذشت و شبهایش...

البته خودم را زده ام به کوچه ی انطباق شرایط، چه کنم؟ بن بست خاطره راه به جایی نداشت.

این مدّت اخیر میزان گوش کردن موسیقی برای من در کمال تعجّب  به پایین ترین سطح رسیده، دلیلش دل تنگ و دماغ پر شور حقیر سراپا تقصیر است.

از آن طرف تا دلتان بخاهد ساز به دست بوده ام. نواختن موسیقی علاج تمام حرف هایی است که نمی توانی بزنی و روی دلت سنگینی می کند.

حالا یواش یواش دارم خودم را جمع می کنم که دوباره برگردم روی ریل زندگی و شروع کنم. پیش از این هم گفته ام

آدم ها همیشه مهلک ترین ضربات را از کسی می خورند که اصلن انتظار چنین ضربه ای را از او نداشته اند. نقش عفریت خودخاهی را در وجود افراد دستکم نگیریم و بترسیم از کسی که بیشترین محبّت را در حق او کرده ایم.

پی نوشت

با تمام طولانی بودنش امّا داستان ما به پایان نرسیده هنوز یک پاراگرافش باقی است و روزی می آید که من پاراگراف پایانی را بنویسم، قول می دهم خوب تمامش کنم.

م.ر.الف جمعه ۹۵/۱۰/۳

+   جمعه 3 دی 1395 18:30 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (14)

معتکف گفت: آی مرد بارانی، می دانم چیزی در تو فرو‌ریخته، چیزی که بر آنی تا فریادش بزنی امّا لب از لب نمی توانی گشود. بدان آنچه تو را این گونه به تلاطم‌ وا می دارد و آنچه چون بغضی صد هزار ساله گلویت را می فشارد،همان طعم تند عشق است که پیش از تو بر گلوی  هزاران فاخته ی عاشق، سرب سکوت ریخته

مرد بارانی، سرش چون دلوی بر چرخ چاه، بی حرکت بود و چشمانش بغض هزار ابر بهار را می بارید. مشت پوچ شب، منتظر چیزی به سان ماه بود تا بر اقلیمش بار افکند و سنگینی غربت گود‌ و ژرف  مرد بارانی را هم پیالگی کند.

مرد ناتمام. ناتمام مثل همیشه.‌چیزی که در مشتش می تپید و‌ خون چکان بود، دلش بود. دلی که نیمی از آن را به ماه هدیه کرده بود و پس از آن نیم دیگرش در سینه ثقیل می نمود، پس آن را از جای کند تا وقتی ماه را ببیند، نیم دیگر را هم به او ببخشد. قرص سیم گون شب رفته بود و در تیرگی تنهایش گذاشته بود.

مرد بارانی، اقلیم به اقلیم پرسان و خون چکان آمده بود تا وادی رنج و حالا معتکف رنج، داشت برایش راز دل ٌِسوختگان را عیان می کرد.

بدان که این تنهایی پس از این ژرف و تو در توست. آنچه که ماه تو را از تو رمانده، بخت عجوز و ناراست توست که از نخستینِ بودنت معوج بوده.

ای عاشق بارانی، آن که در دست توست و چون مرغی نیم بسمل، خون می پالاید و می تپد، از آن تو نیست.

آنچه باید از نخست، به تمامی می بخشیدی، نیم آن را بخشیدی. بدان که بلور ظریف ماه،  این نتوانست که تاب آورد و روی از تو در نقاب کرد.

وادی رنج بپوی تا خالص شوی، سپس به استغنا رسی ، آنجاست که هزاران ماه در تو طلوع خاهند کرد.


م.ر.الف بامداد ۹۵/۹/۱۱

به دنبال خود در سراب فسون

کشیدی دلم را به دریای خون

چو عاشق شدم خون شدم سوختم

دلم وا دلم وا دلم وای دل

«اسحاق انور»

+   پنج‌شنبه 11 آذر 1395 04:04 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (26)

چه بخاهیم بهتر از این؟!

نیمه اوّل سال را ریزگردها میهمانمانند و تعطیلمان می کنند و نیمه ی دوم سال، آلودگی خودش مستقیمن دست به کار می شود و تعطیلمان می کند. مابین این دو هم که نوروز است و سه هزار سال است که تعطیل می شویم

معلوم نیست این آلودگی پدر سوخته از کجا سر و کلّه اش پیدا می شود؟!  بنزینمان که استاندارد یورو پنج است(تازه اگر شیش نباشد). ماشین های تولید داخلی هم که صادر می شوند پس معلوم است که استاندارد فلان و فلان را دارند. ماشین های چینی هم که عااالی هستند. شهرداری که به بهترین نحو جلوی ساخت و ساز را گرفته تا کریدور تهران برای گردش هوا به هم نخورد. راهنمایی که از این هم قوی تر ظاهر شده و در اوج خلّاقیت، رفت و آمد ماشین ها را زوج و فرد کرده، تازه، طرح ترافیک را هم که سال هاست اجرا می کند ومی فروشدش. کاش می توانست از محلّ طرح کم کردن آلودگی هوا هم درآمد زایی داشته باشد. آن وقت در کمتر از یک هفته هوای تهران با اورامانات در دل کوه های کردستان برابری می کرد.

همه چیز سر جای خودش است و درست دارد پیش می رود. اصلن معلوم نیست این هوای زیر گل مانده چه اش است که خود به خود آلوده می شود؟!. بهترین راه حلّ را هم که دولت پیدا کرده. من فکر می کنم اگر در ژاپن و دانمارک هم هوا اینگونه آلوده بود که هست و دولت های بی مسوولیتشان در خیلی از روزها که هوا در معرض هشدار است به شهروندانشان نمی گویند و می زنند به کوچه ی علی چپ، آنها هم همین راه حلّ عالی و فوق العاده را کپی می کردند، یعنی راه درست و اصولی تعطیلی مدارس. به به آدم خوش خوشانش می شود از اینهمه نو آوری. اینقدر این روزها مدارس به علّت آلودگی هوا تعطیل می شوند که می خاهم  روح هوا در زمان درس و‌مدرسه ی خودمان را گچی کنم.

این هفته هم که تعطیل است و رسمی است و عزاداری است.

من چند روز پیش به یک راه حلّ ریشه ای و اساسی برای حلّ معظل آلودگی دست پیدا کردم. راه حلّی که پس از پیدا کردنش هی دارم به خودم افتخار می کنم

راه حلّ این است. دولت بیاید از طریق مجلس  روزهایی را به روش ده بیست سی چهل از بین روزهای هفته انتخاب کرده و تعطیل رسمی کند. شک نکنید که همه شان می افتند وسط آلودگی  و کاملن اتّفاقی درست از آب در می‌آیند. خود به خود رسمی و تعطیل هم که هستند. شهرهای دیگر هم تعطیل می شوند دعایمان می کنند، البته تعطیل هم که نشوند‌وقتی تهران تعطیل است ول معطلند.

اینطوری مردم جلو جلو همان اوّل سال برای تعطیلاتشان برنامه ریزی می کنند و آلودگی هم غافلگیر می شود ‌و می رود سر یک شهر دیگر هوار می شود، شهری که به قول سهراب، پشت دریاهاست.

بازاز بورسی ها هم درش را گل می گیرند و می روند شمال، مراتعی چند ابتیاع می کنند و غاز می چرانند که این به از آن است.

باور کنید این راه حلّ‌حتا از آن راه حلّ هم بهتر است. زودتر جواب می دهد. مردم دعایمان می کنند و خاهر مادر آلودگی هوا و لوس بازی هایش را هم تفت می دهد.

در صددم که در روزهای آینده چاره ای برای حلّ گره ی تصادفات جاده ای  بکنم، البته خط آهن هم هر از گاهی خودی نشان می دهد و گوی سبقت را از صنعت فاخر هواپیماییمان می رباید. قطارها خودشان می خورند به هم و این وسط جان عزیزان ماست که مثل اسفند روی آتش  می سوزد‌و دود می شود و آخرش هیچ... هیچ و بازهم هیچ


م.ر.الف  ۹۵/۹/۵

پی نوشت:

نمی توانم دگر برویم

که من اسیر این خزان تو به تویم

+   جمعه 5 آذر 1395 20:25 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (14)

مرد خابید. درست همان لحظه که خورشید داشت طلوع می کرد. او از شدّت خستگی خابش برد و وقتی از خاب پرید که نیم بیشتر خورشید سر برآورده بودو مثل نیم قرصی غول پیکر و تابان از پشت امواج نقرآبی دریا نمایان شده بود.

حالا او مجذوب این زیبایی تسخیر کننده بود امّا ناتوانی چشم در برابر نور خورشید، باعث شد که به عینک دودی پناه آورد.

عینکش را که به چشم زد، تصویر دیگر آن تصویر جادویی لحظاتی پیش نبود. نه درخشش خورشید و نه تلاطم نقرآبی امواج که با نور، هماغوشی می کرد.

او تمام دیروز و دیشب را در راه بود بی وقفه رانده بود.فرسنگ ها راه پیموده بود تا به سواحل زیبای این دریا، جایی که طلوع خورشید فقط یک روز در سال درست از افق پشت دریا شروع می شود برسد. نیمه های شب به فاصله ی ساعتی از طلوع،‌به ساحل  رسید. خسته و ناتوان کوشش می کرد بیدار بماند و همه چیز را ببیند. از طلوع سحر آمیز زیاد شنیده بود امّا می خاست خودش شاهد صحنه ها باشد امّا تمام کوشش و توانی که به خرج داد با غفلتی بر باد رفت و تنها چند دقیقه پیش از طلوع سحرآمیز، خابش برد.

گستره ی ساحل را که می دیدی بسیاری از آدم ها آمده بودند و مات به پیشاروی خود می نگریستند تا بیننده ی یکی از زیباترین مناظر حهان باشند امّا فقط گروه اندکی بودند که می توانستند این طلوع تحسین برانگیز را بی کم و کاست و بدون این که خابشان ببرد  یا بخاهند از پشت شیشه های رنگی نگاه کنند بکر ببینند.

مرد در تمام لحظات مانده تا طلوع کامل، به سختی هایی که در طول مسیر کشیده بود می اندیشید و تمام کاستی ها از جلوی ذهنش رژه می رفتند.

او تا طلوع کامل ایستاد و نظاره کرد امّا نه آن دیدنی که باید... غفلت و ناتوانی بکارت لحظه ها را ربوده بود و چیزی که در انتها نصیب مرد شد پشیمانی بود.!

                                   م.ر.الف. ۹۵/۸/۶


پ.ن:

از صمیم قلب خاستارم با تمام وجود و خلوص برای کودکی که مادرش را از دست داده و تنها هشت سال دارد، دعا کنید تا وجود این دختر کوچک، آرامش قلب و توان پذیرفتن این غم جانکاه را داشته باشد. آمین 


ای دلبر ما مباش بی دل بر ما

یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما

یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

              «ابوسعید»

+   دوشنبه 17 آبان 1395 16:05 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (15)