X
تبلیغات
رایتل
 
خیال در همه عالم برفت و بازآمد که از حضور تو خوشتر نیافت جایی را
 

 

معتکف گفت: آی مرد بارانی، می دانم چیزی در تو فرو‌ریخته، چیزی که بر آنی تا فریادش بزنی امّا لب از لب نمی توانی گشود. بدان آنچه تو را این گونه به تلاطم‌ وا می دارد و آنچه چون بغضی صد هزار ساله گلویت را می فشارد،همان طعم تند عشق است که پیش از تو بر گلوی  هزاران فاخته ی عاشق، سرب سکوت ریخته

مرد بارانی، سرش چون دلوی بر چرخ چاه، بی حرکت بود و چشمانش بغض هزار ابر بهار را می بارید. مشت پوچ شب، منتظر چیزی به سان ماه بود تا بر اقلیمش بار افکند و سنگینی غربت گود‌ و ژرف  مرد بارانی را هم پیالگی کند.

مرد ناتمام. ناتمام مثل همیشه.‌چیزی که در مشتش می تپید و‌ خون چکان بود، دلش بود. دلی که نیمی از آن را به ماه هدیه کرده بود و پس از آن نیم دیگرش در سینه ثقیل می نمود، پس آن را از جای کند تا وقتی ماه را ببیند، نیم دیگر را هم به او ببخشد. قرص سیم گون شب رفته بود و در تیرگی تنهایش گذاشته بود.

مرد بارانی، اقلیم به اقلیم پرسان و خون چکان آمده بود تا وادی رنج و حالا معتکف رنج، داشت برایش راز دل ٌِسوختگان را عیان می کرد.

بدان که این تنهایی پس از این ژرف و تو در توست. آنچه که ماه تو را از تو رمانده، بخت عجوز و ناراست توست که از نخستینِ بودنت معوج بوده.

ای عاشق بارانی، آن که در دست توست و چون مرغی نیم بسمل، خون می پالاید و می تپد، از آن تو نیست.

آنچه باید از نخست، به تمامی می بخشیدی، نیم آن را بخشیدی. بدان که بلور ظریف ماه،  این نتوانست که تاب آورد و روی از تو در نقاب کرد.

وادی رنج بپوی تا خالص شوی، سپس به استغنا رسی ، آنجاست که هزاران ماه در تو طلوع خاهند کرد.


م.ر.الف بامداد ۹۵/۹/۱۱

به دنبال خود در سراب فسون

کشیدی دلم را به دریای خون

چو عاشق شدم خون شدم سوختم

دلم وا دلم وا دلم وای دل

«اسحاق انور»

+   پنج‌شنبه 11 آذر 1395 04:04 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (26)