X
تبلیغات
زولا
 
خیال در همه عالم برفت و بازآمد که از حضور تو خوشتر نیافت جایی را
 

 

باران می بارد.‌شهر خاب است و من بیدار، کنار پنجره گوشم به نوای باران است و چشمم به آسمان.

اگر نبود این باران بی شک چیزی از لذّات بشر کم می شد.

این نخستین باران پاییزی بوی فراق می دهد، بوی دوری و هجران. امسال چیزهای تازه تری تجربه کردم، تلخ امّا شیرین، زهر امّا نامردنی

به خودم می‌گویم این باران آه های دلٍ تنگٍ آدم هاست که به آسمان می رود و ابر می شود و می گرید برای آن ها که آه کشیده اند از همه ی نبودن ها، نشدن ها، ندیدن ها، نداشتن ها و صدها چیز دیگر که تو می توانی جلوی این ها بنشانی.

کنار پنجره نشسته ام و دانه هایی که روی آن می لمند را می نگرم آخ اگر سه تار بود. بود اگر، واران وارن را می نواختم و می خاندم

برای آدم تنها چه بهتر از اینکه صدای خودش در گوشش طنین افکند؟!

آسمان سرخ است و مثل حنجره ی چلچله سرود باران می خاند.

شباهنگ صدایش گم می شود از این سرود، آنقدر که بی تاب باریدن است ثمره ی آه آدمیان

من بیدارم از عشق باران، کنار این پنجره که تنهاییم را قاب گرفته...


م.ر.الف

بامداد۹۵/۸/۴

پ.ن

بعد از تو تا همیشه این قصّه ناتمام است.


تیتر نوشته نام یکی از آثار استاد محمّدرضا شجریان (نازنین) است.

+   سه‌شنبه 4 آبان 1395 03:59 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (10)