X
تبلیغات
رایتل
 
خیال در همه عالم برفت و بازآمد که از حضور تو خوشتر نیافت جایی را
 

 

فرض کن یک نردباز حرفه ای به بازی دعوتت کرده و شوق بازی و لذّت، تو را وسوسه می کند. تخته را باز می کنی و مهره ها را می چینی، دوهزارو پانصد و سی و دو.حالا تاس می ریزی  و باید شروع کنی به حرکت.

اگر آن نردباز حرفه ای را زندگی فرض کنی و زندگی را چیزی جدا از وجودت، شک نکن او فرصت زیادی به تو نمی دهد اگر اشتباه کنی.، با نخستین حرکت نادرست شاید چندین تاس از او عقب بیفتی و با اشتباه بعدی ، شرایط جوری تغییر کند که مجبور شوی آنطور که او می خاهد مهره ها را حرکت دهی ، بعد کار به جایی می رسد که جفت آوردنت هم دردسر می شود. پشت سر هم گشاد می دهی و در شش و بش هم می مانی.

سر آخر، لذّت  بازی کردن برایت تبدیل می شود به کابوس باخت. به یک جایی می رسد که می خاهی بجنبی کاری کنی امّا دیر شده، تاس روی زمین می رقصد و با دهن کجی  مارس شدنت را خبر می دهد.

از نخستٍ کار باید تمام کوششت این باشد که مهره هایت را اشتباه حرکت ندهی ، شاید باز هم ببازی امّا به خودت نباخته ای به اشتباهاتت، به یک نردباز حرفه ای باخته ای که فلک نام دارد.


یک خط اضافه:

مهر و وفایت، طلبم            جور و‌جفا چرا کنی؟


کازابلانکا(۱۹۴۲): 

_ می خای برات یه قصّه ای تعریف کنم که آخرشو نمی دونم؟!

* تعریف کن

_ دوستت دارم

+   یکشنبه 18 مهر 1395 10:53 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (17)