X
تبلیغات
رایتل
 
خیال در همه عالم برفت و بازآمد که از حضور تو خوشتر نیافت جایی را
 

 

باد اگر نرود، نیست می شود. بودنش در رفتن است و ماندنش فناست.

کوه، ایستاده از درون می گدازد. صدها سال طول می کشد که تاب و توانش  طاق شود و داغ دل بپراکند.

دشت صبورانه تن به برف و سرما می دهد. ضربه های تازیانه ی باران را می‌ پذیرد که در بهار هنر کند و مرغزار شود.

و

زندگی ما اگر آنی باشد که باید. می شویم همین ها ... مثل باد، مثل کوه، مثل زمین ... بی سکون، پایدار و‌صبور

آتش وقتی از بن چوب تن می رهاند، آزاد می شود. می رقصد، نور و گرما می بخشد. می بینی اش امّا تن به هیچ قفسی نمی دهد. گرفتار نمی شود.

آزادی، پاداش رهایی است از آنچه نمی گذارد گرما بخش و نورا شوی.

مگر می شود نور را از شعله ستاند؟! مگر می شود شعله های رقصان را به بند کشید؟

طبیعت تکرار چرخشیست موزون، پیش از آدم ‌و پس از او

ما امّا می توانیم فقط تکرار بودن های ملالت بار نباشیم  حتا اگر مثل ابر، دمی بباریم و سپس محو شویم

طبیعت نیک ترین استاد است اگر چشم دل بگشاییم

                                                                                    م . ر . الف.    ۹۵/۱/۱۷


طرح دل:

    پاره ی تنم

ذهنم مدام نامت را می خاند

و در آن دم

یک"کاش می بودی!"

مثل چلچله ای که جفت خیش را گم کرده

در دلم آواز می دهد

          «م.ر.الف بهار ۹۵»

پی نوشت:

تو نه چنانی که منم، من نه چنانم که تویی

تو نه بر آنی که منم، من نه بر آنم که تویی

من همه در حکم تو ام، تو همه در خون منی

گر مه و خورشید شوم، من کم از آنم که تویی

با همه ای رشک پری، چون سوی من درگذری

باش، چنین تیز مران، تا که بدانم که تویی

مستم و تو مست زمن، سهو و خطا جست زمن

من نرسم لیک بدان، هم برسانم که تویی

«جناب مولوی»


_ عنوان نوشته، نام شعری از جناب اخوان ثالث

+   چهارشنبه 18 فروردین 1395 11:48 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (8)