X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
 
خیال در همه عالم برفت و بازآمد که از حضور تو خوشتر نیافت جایی را
 

 

فکر کن خورشید را با همه ی گرمایش در آغوش گرفته ام، اصلن فکر کن ماه را یک تنه با این دستانم به زمین آورده ام، من همه ی این کارهای محال را در نوشتن، جایی که کاه را چون کوه در قواره ای حجیم باز می نمایی و آنچه را که به دست توست خلق می کنی یافته ام.

نواختن شیرین است. دلنشین است. خصوص اگر بداهه باشد. در اوج، آن شهود را می توان یافت، جایی که تمام داشته هایت، تمام جهان بینی ات، تمام عشقت را دستان به دستان با زخمه بر سیم ساز می نشانی  با خودش می بردت به دنیای توازن و هماهنگی، جایی که الحان، تسکین شور درونت می شوند.

امّا نوشتن خلق است در اوج سکوت در تنها ترین نقطه ای از هستی که یک انسان می تواند آنجا باشد. آنگاه است که می سازی در کلمات، نقش می زنی، جان می بخشی کسی را که پیش از این از عدم بوده و هر چه از ژرفای جانت جریان بگیرد برای مخاطب هستا تر جلوه می کند.

کیست که راسخلنیکف را باور نداشته باشد؟! کیست که وجود آنا کارنینا را نفی کند؟! یا گل محمد کلیدر و بارانِ مدار صفر درجه را خیال بپندارد؟

تمام این کارها با ایمان به چیزی که باورش داری میسّر است. با عشق به انسان با عشق به اینکه ادبیات می تواند ناجی انسان باشد می نویسی، اگر نه، با منطق منغعت طلب سوداگرایانه، نوشتن و هنر هذیانی است که ذهن تب زده ی دیوانه وشی سالم نما از خود بر جای می گذارد و به هیچ نمی ارزد الّا تمسخر!

من ایمان دارم به ادبیاتی که فصل مشترک انسانهاست به ادبیاتی که هزینه ی جامعه ی در حال گذار را اندک می کند.

من خورشید را با تمام گرمایش می بوسم و ماه را هر روز بر دوش می کشم و مثل سیزیف بر نوک قلّه ی قاف می دوزم. من به واژه ها پناه آورده ام از ایمانم.!


                                              م. ر. الف.   بهمن ۹۴

+   شنبه 10 بهمن 1394 18:20 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (25)