X
تبلیغات
رایتل
 
خیال در همه عالم برفت و بازآمد که از حضور تو خوشتر نیافت جایی را
 

 

مثل شمع روشن... مثل آب در دمای صد درجه که بخار می شود. مثل شن ریزه های ساعت شنی که از دریچه ی تنگ پنگان سر نگون می شوند، در چرخه ای همسان و مدام، کاسته می شویم. هر چه می رویم سراب بودن می فریبدمان که چیزهایی هست که داریمشان اما از آغاز بودنمان، تنها، از دست می دهیم و آخرین چیزی که از ما گرفته می شود بودگاری ماست. زمانی می رسد، ثانیه ای، آنی، مثل بلوغ یک سکسکه، نفس در گلومان راهش را گم می کند و پسین آن....

جهان هست، ثانیه ها، لحظه ها، ساعات روزها ماه ها سال ها اما... اما جان از جسم، مسافر شده و جسم در تنگنای تاریک خاک می گندد و تجزیه می شود.

.

.

.

مثل حنظل تلخ و مثل عصر جمعه دلگیرند این سطور. مثل گرفتاری در غربت و مثل اسارت بعد از صلح بی تاب می کند آدم را

حالا که بودنمان فقط کاستی و کاستی است باید مثل باران بود. باید هستی داد. باید کاری کرد، حتا اگر کم

این خون بهای تمامی نبودنمان از پس روزها و سال هاست

هر که از او نامی نیک باقی ماند تقاص تا ابد نبودنش را از این دور دوار گرفته


                                                                       آذر۹۴

پی نوشت:

-هنر، اعتلا بخشیدن به هویت انسانی ماست 

-عمر گویندم که ضایع می کنی با خوبرویان

وآن که منظوری ندارد عمر ضایع می گذارد

-عنوان نوشته برگرفته از چکامه ی خیام

+   شنبه 14 آذر 1394 19:32 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (14)