X
تبلیغات
رایتل
 
خیال در همه عالم برفت و بازآمد که از حضور تو خوشتر نیافت جایی را
 

 

رو به افق در غروبی مه آلود نشسته ام و خودم را می بینم که از دور در میانجای جاده  مثل یک سامورای شمشیر شکسته و خسته نزدیک می شوم. چهره ام خاک آلود و در هم است با سربندی سپید که چین پیشانی ام را مستور نگاه داشته.

دورادور دست بلند می کنم و سلامش می دهم. با نگاهی از سر بی میلی و دهانی باز و لبهایی داغمه بسته از تشنگی نگاهم می کند. لباس هایش جا به جا خونی و‌غبار آلود است کلاه خودش به دست پیش می آید.

می اندیشم این من، این من بازگشته از نبرد، تنها بازمانده ای ست از تمام جنگ های نا برابر نیاکانم.

این من، روح سرگردانیست از یک جنگجوی خستگی ناپذیر که دمی در وجودم اطراق کرده و گاه آنقدر از او بیگانه و دورم که از اندکی هم صحبتی با او مذایقه می کنم.

.

.

.

روی‌صندلی ننویی چوبی از بلندای تراس خانه ای بی خشت و‌گل، یک لیوان چای در دست رو به افق نشسته ام و از آخرین همنشینی شبانه اش در شبی بارانی و سرد که دانه های آب مثل مروارید بر پهنای جاده می ریخت، همچنانکه از دور در میانجای جاده نزدیک می شود این جمله اش را به یاد می آورم که با صدایی خش دار و مردانه که غمی ژرف در آن خانه کرده گفت: هرگز پیش از مبارزه تسلیم نمی شوم حتا اگر تاوانش جانم باشد.

.

.

.

باید برخیزم و بروم برایش چای بریزم در این غروب مه گرفته



                                                                         آبان۹۴

+   چهارشنبه 27 آبان 1394 10:06 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (30)