X
تبلیغات
رایتل
 
خیال در همه عالم برفت و بازآمد که از حضور تو خوشتر نیافت جایی را
 

 

مثلن وقتی زندگیت مثل لش بو گرفته ی مقتولی روی دستت باد کرده و دنبال جایی برای دفنش می گردی هیچ ابایی نداری از به مخاطره افتادنش!

لش متعفن را چه جلوی سگ بیاندازی بخورد بدرد با در باتلاق رهایش کنی بگندد. یا مثل آدم های خونسرد رهایش کنی تا ذرّه ذرّه آب شود. آب که نه... خوراک مور و مار لحظه ها.

بعضی وقت ها از ضعف در برابر چیزی به جرات کردن در اقدام به معکوسش میرسی مثلن از ترس ادامه ی زندگی و بی جراتی در برابر مسوولیت آن به جسارت خودکشی می رسی. اینجاست که ضعف و جسارت دو لبه ی تیغ جبر می شوند.

البته معکوس این هم هست. یعنی از ترس مرگ به ذلّت در برابر هر نوع زندگی تن می دهی و این شکل بیشتر رخ می دهد تا قضیه شکل اوّل.

راستش این است که برخی رخدادهای ناگوار آنچنان ضربه ای به روانت می زند که ذهن برای تحمّلش شروع می کند به عادی سازی آن

اینگونه می شود که برخی وقایع در بدو رخداد سنگین و حجیم می نماید. امّا این آدم که ما باشیم آنقدر شیک می تواند با این قبیل شوخی های روزگار کنار بیاید که گاهی اگر فقط کمی عار برایت مانده باشد می پُکی از تن دادن به این تجاوز به این کنار آمدن!

همه اش از جبر زنده بودن است شاید،یا ترس از مرگ

یعنی می پذیریم که زندگی همه جوره ما را بکند تا به زنده مانی ادامه دهیم!


ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا

تو ز خیشتن برون آ سپه تتار بشکن


خدایا اگر گاهی مادرم را جای تو پرستیدم بر من خُرده مگیر    دانلود کنید

-

+   سه‌شنبه 18 آذر 1393 00:20 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (80)