X
تبلیغات
رایتل
 
خیال در همه عالم برفت و بازآمد که از حضور تو خوشتر نیافت جایی را
 

 

نوشتن شعر آن هم در قالب شعر نو کار آسانی نیست.سالها پیش این را فهمیدم درست همان سالها که نوشتن را آغاز کردم گاهی چیزهای می نوشتم اسم آنها را شعر می گذاشتم یکی از آنها همین نوشته ی ناتمامیست که در ذیل آورده ام و از یازده سال پیش تا کنون همینطور مانده!

بعدها از این قبیل نوشته ها که اسمشان را شعر می گذاشتم باز هم نوشتم امّا برای اندک افرادی خاندمشان


  

 باد پاییزی بی رحم وزان           

می رود سوی یکی باغ خزان

تا کند لخت درختانش را    

و بریزد همه ی 

کهنه برگانش را

می رود باد به تندی و به تیزی و به هوش

آسمان هم شده خاکستری و سرد و خموش

می رسد باد به یک برگ بلوط

همچنان درصدد کندنش از اصل و درخت

بادتند از سر خامی و جوانی و بلوغ

خاست تا زود کَنَد برگ بلوط

برگ بگشود لبش را با حرف

کِی (که ای) جوان قصد هلاکم داری

دانم و واقفم از آخر و از عاقبتم!

لیک بشنو تو زمن

وز سر بی کسی

بر درد دلم گوش بکن

باد با بی میلی

گفت بابرگ "تو کس را دیدی که بَرِ قاتل خود درد دلی ساز کند؟

برگ بازش گفتا: من که گفتم ز سر بی کسی بر درد دلم گوش بکن

باد  گفتش که بنال


اوّلش سبز جوانه ی بودم که همه

منتظر شکفتن من بودند

بعد ازین تازه جوانی

برگی 

سبز و خرّم شدم و خوش سیما

در همان دوران بود که همه شاد بُدند و خشنود

وز سر مهر به هم می گفتند:

روزتان نو تبریک

من خام و مغرور فکر کردم که همه

از پی آمدنم شاد شدند

و من ار این بالا مشرف و چیره شدم بر همه دهر

به همین فکر و خیال روزها از پی هم آمد و رفت

تا که خرّم روزی

داد جایش به میانسالی به پخته شدن

البته پخته شدن با تب تند خورشید

روزها کار من این بود که خود را حایل 

به میان خُور و آن رهگذرانی بکنم

که هر از گاهی چند

می گذشتند ز زیر اصلم

یا که لم می دادند به تنه ی محکم و پر طاقت اصل و نسَبم

و می آساییدند

غافل از کار من و زحمت من

که چگونه بی برگ* به نبرد خورشید

می روم تا به غروب

به همین شکل گذشت

تا که کم کم خورشید

خسته و بی رمق و کم نا شد

من هم از این آورد خسته بودم خاستم

که کنم نو نفسی

و به این فکر شدم

که چگونه خورشید که بُدش نا و توان

شد چنین خسته و زار و نالان؟

در همین فکر و گمان

غوطه ور بودم و می ترسیدم

که مبادا روزی نوبت من برسد

که به ناگاه صدایی آمد:

آی برگ

من دگر موسم خابم آمد

هم تو خود دانی و این توشه ی اندک به برت

گفت این را و به خابی سنگین

رفت تا بار دگر برگ دگر

بله این اصلم بود

زان سخنها بگذشت

چند روزی و بشد توشه ی من

کم کم این تن تنِ سبز

رو به زردی و تباهی بگذاشت

و همه رگهایم

چون بیابان و کویر 

خشک و بی آب شدند

درد در جان و تن من می گشت

و مرا هر لحظه بی رمق تر می کرد

تا که یک شب شب سرد

داد اُستاره ی شب

خبر از آمدنت باد جوان

و من از آن لحظه

شب و روزی نبُوَد که به دیدار تو دل نسپارم

زآنکه دیگر این درد

طاقت و نا و توانم همه را

برده و پیر و ضعیفم کرده

مرگ بر من نیک است!


شوربختانه یازده سال آزگار است که باد منتظر پایان سخن های برگ است و او لالمانی گرفته!


* بی برگ= بی سلاح و زره






+   پنج‌شنبه 1 آبان 1393 00:35 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (82)