X
تبلیغات
زولا
 
خیال در همه عالم برفت و بازآمد که از حضور تو خوشتر نیافت جایی را
 

 


همه ی این دردها همه ی این رنجها و غم فراقها از آنجاست که نمی دانیم پس از عدم شدن از این جهان چه می شویم!

این است که آدم دلش می خاهد پس از نبودنش نیز چیزی از او بماند، چیزی که بابت آن به یادش باشند.

پس به درون خود که غور می کندمی بیند باید خلق کند چیزی را، باید حرکتی کند.

نباشد اینگونه که پس از رفتن، آنچنان شود که پندارند نبوده ایم از روز نخست! این است که از درون فریاد می زند غَلَیانِ حس و اندیشه را، بیرون می ریزد در هنرش هر چه در چنته دارد.می کوشد که زیباییها را جلوه کند یا دستکم اندیشه ای را درگیر بایستگی، آنچنان که خودش دغدغه دارد.

این است که می نویسد، می نوازد، می سُراید، نقش می زند از ژرفای اندیشه از آنچه که درگیر کرده کُنه وجودش رابلکه آرام شود این روان که مولانا گویدش: چونان گنجشگکان اند بر روی شاخسار که می جهند از این بُن به بُن ساری دگر.

و می بیوسد تا کسی بخاندش، بشنودش، ببیندش که اگر چنین نباشد هر آینه انسان مانند جزیره ای بکر که جز هماغوشی با یالِ افشان و طلایی آفتاب ندارد همدمی که بیابدش می شود!

باید کسی باشد تا بودنش با بود او پیوند خورَد مانند آینه و جسم، جسم و آینه که هر کدام بودن را در دیگری می بینند.

سپاسگزارم از بودن یکایک شما 

شما که می خانیدم در نوشتار با تمام کاستیهایم و پژواک بودنتان نقش می بندد با هر چه که می پسندید برایم.


                                                                مانا باشید و سرافراز


                                                               م.ر.الف 93/1/10

پ.ن:

عکس این پست مربوط است به اثر"نه فرشته ام نه شیطان"کار  جدید همایون شجریان به آهنگسازی تهمورس پور ناظری 


شعر از استاد ارجمند جناب محمدرضا شفیعی کدکنی 


 



  


+   یکشنبه 10 فروردین 1393 15:04 مـــــــــیم . ر. الــــــــــــــفـــــ  |  نظرات (56)